حسین اصلانی
گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
فقط بگم دلم خیلی گرفته

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ - حسین

؟

یعد از مدتها اومدم یه کم بنویسم. ولی اینقدر افکارم به همریخته که نتونستم

یه کم آروم تر و منسجمتر شدم میام مینویسم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ - حسین

ویکتوریا

در نگاه اول شاید فکر کنید با یک جعبه پخش موسیقی عهد ویکتوریا روبرو هستید:

 Datamancer's Steampunk Laptop.jpg

ولی داخل این اثر هنری یک لپ‌تاپ hp ZT1000  قرار گرفته که ویندوز ایکس پی و همچنین اوبونتو را اجرا می‌کند!

 Datamancer's Steampunk Laptop 2.jpg

در تهیه این اثر از شیشه ، برنج کنده‌کاری شده  و سم استفاده شده است. کیبوردها و موس از فلز مس تهیه شده‌اند. جای قرار گرفتن مچ از چرم است. برای روشن کردن ماشین هم باید کلیدی را در سوراخ کلید قرار بدهید و در جهت عقربه‌های ساعت ، بچرخانید!

 Datamancer's Steampunk Laptop 3.jpg

سوژه‌ای برای استادکارهای اصفهانی!

 لینک از Boing Boing

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦ - حسین

گفت و شنود

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...   

برگرفته از:  دنیای راه راه                                                                            

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ - حسین

 

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گت
حکایت دل ما با نی کسایی کن

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ - حسین

معما

آنچه که در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شد و تنها 17% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.

و اما معما ، ، ، آن چیست که :

از خدا بزرگتر است
از شیطان بد جنس تر
فقیر آن را دارد
ثروتمند به آن نیاز دارد
اگر آن را بخوری ، خواهی مرد


زیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .
برای دیدن جواب معما به آخر همین پست مراجعه کنید

هدف اصلی من از مطرح کردن معما این بود که خیلی وقتها تو زندگی ِ خودمون به بعضی مشکلات برخورد می کنیم و از اون مشکل یک غول می سازیم و هی به خودمون تلقین می کنیم که این عمراً قابل حل نیست . به نظر من زندگی خیلی هم سخت نیست . ( مولوی میگه : زندگانی شربت اندر شربت اندر شربت است ) یک روز یکی از استادامون در جواب به یکی از بچه ها که میگفت " گرفتن نمره 20 یا 19 فقط در خواب امکان پذیر هست" ، گفت :" نمره 20 را برای این گذاشتن که اونو بیاری نه اینکه جنبه دکوری باشه".پس من هم باید بگم :معماهای زندگی ( سختی ها ) را برای این گذاشتن که ما حلش کنیم نه اینکه بشینیم براش عذا بگیریم .

نکته دیگه در مورد معماها این هست که لازم نیست حتما برای مقابله با اون به قول بچه ها کاملا مسلح باشیم ، باور کنید گاهی با دست خالی هم میشه از پسش بر بیایم . نکته بعدی هم این هست که ما دانشجوها دیگه این برامون یه عادت شده که اگه راه حل مسائلمون کمتر از یه برگ A4 بشه ، نتیجه میگیریم که این راه حل اشتباست و هزاران مثال دیگه . . .

شاید داستان تخم مرغ کریستف کلمب را شنیده باشید ولی گاهی تکرار لازم است .پس من دوباره اونو یادآوری می کنم .
یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود
( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.

راستی در مورد اون معمایی که در ابتدا پرسیدم ، باید این نکته را اضاف کنم که بعد از کمی جستجو در اینترنت فهمیدم ، هرگز چنین پرسشی از دانشجویان استنفورد صورت نگرفته و اون عدد 17% در واقع یک شایعه اینترنتی بوده . حتی نوشته بودند که 80% یک کودکستان به آن جواب درست داده اند . البته با توجه به مشغله های فکری که ما آدم بزرگ ها برای خودمون درست می کنیم هیچ بعید نیست که اگه روزی اینکار را انجام دهند به همین اعداد دست پیدا کنند . به هر حال این مهم نیست که آیا آن پرسش صورت گرفته یا نه ، بلکه مهم درسهایی است که ما از آن یاد می گیریم یا مثلا در مورد سخنرانی کورت ونه کوت برای فارغ التحصیلان دانشگاه MIT در سال 1997 ، هر چند که این هم جزو شایعه های اینترنتی بود و خود ونه کوت گفت "من این حرف ها را نزده ام ولی دوست داشتم که از آن من بود" . واقعا این کوته بینی است که آدم درس های نهفته در این مطالب را کنار بگذارد و برود دنبال حواشی آن ، درست مثل این که عده ای می گویند اصحاب کهف 6 نفر بودند و با سگشان می شوند 7 نفر و یک عده دیگر میگویند آنها 7 نفر بودند و با سگشان می شوند 8 نفر .


-----------------------

هیچ چیز ، ، ، در واقع هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و از شیطان هم بدجنس تر نیست . فقیر هیچ چیز ندارد . ثروتمند هم به هیچ چیز نیاز ندارد و ما اگر هیچ چیز نخوریم ، سرانجام میمیریم

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ - حسین

خدايا

 

خدایا

به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد.

دكتر شریعتی

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦ - حسین

تفاوتهای خون و اشک

تفاوتهای خون و اشک

۱.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بیرنگه درد عشقه

 2.خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد.

3.خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.

4.جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه.

۵.خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال شادی واز رو خوشیه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦ - حسین

سفر اردو زیارت سیاحت همزیستی زندگی!!!!

سلام

بالاخره بعد از مدتها تونستم به کامپوتر و اینترنت دسترسی پیدا کنم.

تو این فاصله هم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم یه پست بدم

راجع به سفر، اردو، زیارت( یا هر چیزی که شما دوست دارید اسمشو بزارید) که اخیرا با بچه های اینترنتی و غیر اینترنتی رفتیم مشهد.

اول از همه اینو بگم که از اولشم قرار نبود که من بیام

نه اینکه دوست نداشته باشما نه برنامم جور نبود. یه روز آقای  تحلیلیش کن  (که منو کشته با این تحلیلاش) زنگ زد و گفت که حسین مشهد میای یا نه؟

بعد از اطلاع از اینکه با برو بچ رسانیک قراره بریم  یکم دو دل شدم.آخه دقیقا همون روزی که قرار بود حرکت کنم باید یزد میبودم(بخاطر یه بد بیاری باید برا حذف ترم تابستانم میرفتم اونجا) از طرف دیگه خالم دقیقا همون روز از مکه برمیگشت و غیبت من در فرودگاه و منزلمان خیلی محسوس بود .

در کل من برنامه هامو جمع و جور کردم و یه روزه  رفتم یزد و کارام انجام دادم و به محض اینکه رسیدم تهران اومدم راه آهن

خلاصه خواستم بگم اگه خودش بطلبه ما هم محکوم میشیم به رفتم و چه چیزی بهتر از این محکومیت!!!

در کل تو یه چشم به هم زدن خودم رو تو جمع بچه های باحال اینترنتی و غیر اینترنتی دیدم.

کل سفر برا من واقعا عالی بود برنامه ها و جلسات تا حدودی برام مفید بودند نمیگم کاملا ازشون استفاده کردم چون ....

ولی یه جایی بد دلم شکست که اینجا اونو بازگو نمیکنم فقط دوستای نزدیکم از این موضوع خبر دارند

واقعا داغون شدم.(واقعا حیف که اینجا نمیتونم بگم.بد جوری بغضم گرفته)

بگذریم

راستی من درجمع بچه های تدارکات بودم و یه جورایی هم با هم بُر خوردیم و کلی حال کردیم

یه عکس هم از عکسای تدارکاتی میزارم تا به نحوی از زحمت این بچه ها قدر دانی کرده باشم.

البته این  تحلیلش کن هم متاسفانه با من هم اطاق و هم مسیر بود و بازم متاسفانه ازشون کمال استفاده رو کردم.(به این میگم یه بد شانسیه کامل)

خیلی چیزا میخواتم اینجا بگم ولی بماند بجاش.

در آخر هم واقعا از زحمات بچه های رسانیک که من خیلی دوسشون دارم تشکر و قدردانی میکنم علی الخصوص آقای ابراهیمی .

یا حقنمایی نزدیک از بچه هایی تدارکات.حتی تو کوپه هم آسایش نداشتن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ - حسین

هدف کجاست

بعضي وقتا به خودم ميگم تا حالا چي كارا كردم؟

وقتي كه به گذشته هام بر ميگردم ميبينم كه هنوز با اون چيزايي كه تو اون زمان دلم ميخواسته خيلي فاصله دارم

چرا؟

چرا مني كه هميشه برا خودم هدف هاي معيني داشتم هميشه كم آوردم؟

همه اين سوالا رو از خودم ميپرسم و جالب اينجاست كه برا اكثرشونم جواب دارم و جالب تر از اين اينه كه با وجود داشتن جواب و راه حل برا هر كدومشون هنوز اندر خم كوچه اول انسانيت و معنويت هستم.

واقعا جالب نيست

مريضي كه اكثر دواهاي مريضياشو داره و اونارو هميشه ميذاره بالاي طاقچه و از جلوشون رد ميشه و نگاهشون .بعضي وقتا هم حتي اونايي رو كه فاسد شدن يا ديگه كاربرد ندارن رو عوض ميكنه و چيز جديدتر جاش ميذاره

آره كلكسوني از ايده و هدف وتفكرهايي كه هميشه همراه من بوده و باهاشون هميشه زندگي كردم و ميكنم

اينم يه مدلشه ديگه

يه چيز محرز رو الان بايد در مورد خودم اعتراف كنم اونم برا اين اعتراف ميكنم كه نه اينكه بگم ضعف دارم يا اينكه چرا اينجوري هستم  فقط بخاطر اين ميگم كه واقعا اين موضوع داره منو عذاب ميده و ديگه نميتونم به اين وضع ادامه بدم

خسته شدم از بس برا خودم نسخه پيچيدمو گذاشتمشون روي طاقچه.

هميشه تو زندگي من آدم هدفمندي بودم ولي هدف داريم تا هدف.

مشكل منم همينجاست

البته واژه هميشه هدفمند بودن برام  واژه سنگينيه. بهتره بگم از يه مرحله از زندگيم كه روزنه هاي جديدي تو ذهنم باز شد و باعث تغييراتي در من شد كه اين مرحله به خيلي قبل ها بر ميگرده.

اينكه هميشه هدف بزرگه رو دارم برا رسيدن بهش هم تلاش ميكنم ولي ....

ولي يه هو وسط راه اتفاقاتي برام پيش مياد كه كم كم يادم ميره چه هدفي داشتم

نه اينكه بگم هدفم اينقدر بي ارزش بوده كه وسط راه فراموشش  كردم و رفتم سراغ يه هدف ديگه و يه برنامه ديگه

نه اصلا اينطور نيست و نبوده

فقط نميدونم چي ميشه هرچه قدر جلوتر ميرم خودم رو به هدفم دورتر ميبينم البته بعضي موارد هم هست كه  نزديك شده باشم يا حتي به هدف اصليم رسيده باشم

ولي ، وقتي خودم رو از هدفم دور ميبينم، سعي كردم يه هدف نزديكتر از اونو برم سراغش كه اگه به اون رسيدم به بزرگتره هم ميرسم،  البته يكي از قوانين هدف گذاري هم همين شكستن اهداف به اهداف كوچكتره ، ولي بعضي موارد اين هدفي كه من ميشكنم نزديكترش ميكنم هيچ ربطي به هدف بزرگترم نداره از اون مسير كلا خارج ميشم

و وقتي ميبينم كه از هدفم قبلي خارج شدم سعي ميكنم يه هدف بزرگتر جديد تو اين مسير جديد برا خودم درست كنم

خلاصه مطلب اينكه بارها برام پيش اومده كه تو اين مسير پر فراز نشيب انگيزه هام و فراموش كردم و كسي هم نبوده كه بهم گوشزد كنه و مجبور شدم يا كلا اون موضوع رو بيخيال شم كه بار فوق العاده رواني زياده برام داشته و داره وداغونم ميكنه، يا اينكه هدفم رو از اون بالا بالاها بكشم پايين واين پروسه ممكنه بارها اتفاق بيافته و طوري بشه كه ديگه يا هدفي باقي نمونده يا اگرم باشه يه چيز معمولي باشه كه اصلا ارزش اينكه اسم هدف رو روش بذارم رو نداره.

من مدتهاست دارم با اين موضوع دستو پنچه نرم ميكنم و ولي الان خودمو تو يه مرحله جديدميبينم كه احساس ميكنم ديگه بسه. ميخوام تمومش كنم.ميخوام به روياهاي كودكيم رنگ و بوي جديدي بدم .

تو اين بين يه فكراي خودم دارم .تا قسمتيشو هم عملي كردم .ولي خودتون ميدونين كه مرضي كه مدتهاست تو تن و روح آدمي باشه سخت بيرون ميره.

بخاطر همين تا افكار خودم رو فراموش نكردم و دارم عمليش ميكنم دوست دارم شما هم رهنمودهايي ار خودتون برام بنويسين.

ازتون ممنونم كه تا اينجاي اين متن پيش اومدين و برام وقت گذاشتين

منتظر افتخاراتتون هستم.

موفق و پيروز باشين.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦ - حسین